گنجور

 
شمس مغربی
 

ای جمله جهان در رخ جانبخش تو پیدا‏

‏وی روی تو در آینۀ کَون هویدا‏

‏‏تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد‏

‏عکس رخ خود دید، دید شد واله و شیدا

هر لحظه رخت داد جمال رخ خودرا

بر دیده خود جلوه بصد کسوت زیبا

از دیده عشاق برون کرد نگاهی

تا حسن خود از روی بتان کرد تماشا

رویت ز پی جلوه گری آینه ساخت

آن آینه را نام نهاد آدم و حوّا

حسن رخ خود را بمه روی در او دید

زان روی شد او آینه جمله اسما

چون ناظر و منظور توئی غیر تو کس نیست

پس از چه سبب گشت پدید این همه غوغا

ایمغربی افاق پر از ولوله گردد

سلطان جمال چون بزند خیمه به صحرا

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.