گنجور

 
شمس مغربی
 

بیاور ساقی آنجا صفا را

دمی از ما رهائی بخشی ما را

خدا را گر توانی کرد کاری

بکن کاری بکن کاری خدارا

چو چشم خویشتن سرمست

گردان دل و عقل و روان و دیدها را

جهان پر قلب و پر قلاب کرده

بیا بر قلب ها زن کیمیا را

توانی ساختن از ما شمائی

اگر میلی بود ما و شما را

گدا سلطان شود گر زانکه روزی

نشاند بر سریر خود گدارا

نگار اول پر از نقش و نگار است

ببر نقش و نگار از دل نگارا

بیا از نقش گیتی پاک گردان

میان آینه گیتی نما را

چو از نقش جهانش پاک کردی

بنقش روی خود رویش بیارا

برابر آسمان دل چو خورشید

ز کوکب پاک کن لوح سمارا

بیا بر مغربی انداز تابی

بنام مهر گردان این سهارا