ای درخشان ز رخت مهر سپهر عالی
سایه ات از رخ ذرّات مبادا خالی
ما چو ذرّه همه در سایه خورشید توایم
بر مدار از سر ما سایه ز فارغ بالی
دلم از زلف تو پیوسته پریشان حالست
گرچه جمعست در آن جمع پریشان حالی
گرنه با غالیه از زلف تو بوئی بوده است
غالیا غالیه را کس نخریدس غالی
هم توظاهر شده در مملکت تفصیلی
هم تو مخفی شده در مرتبه اجمالی
هم توئی خوبی رخسار بتان مهوش
هم تو زیبائی زلف و قد و خط و خالی
قفس جسم کجا مانع پرواز شود
طایر جان کسی را که تو پر و بالی
ای ولی که آینه ی روی دلارام خودی
چونکه با تست دلارام چرا مینالی
مغربی با یقین روی نماید هردم
بگمانی تو مگر دیده از آن میمانی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیبایی و نور خورشیدی میپردازد که از نگاه شاعر درخشان و مسبب زندگی است. شاعر خود را مانند ذرهای در سایهی این خورشید میبیند و دلتنگی و پریشانیاش را به خاطر زلف محبوبش بیان میکند. او به زیباییهای محبوبش از جمله صورت و زلف اشاره دارد و معتقد است که این زیباییها نمیتواند مانع آزادی روحش شود. در نهایت، شاعر به نیاز به حضور محبوب اشاره میکند و میگوید که در غیاب او، دلتنگی و غم بر او مستولی شده است.
هوش مصنوعی: ای تابناک و درخشان مانند خورشید، سایهات از چهرهی ستارهها هرگز خالی نماند.
هوش مصنوعی: ما مانند ذراتی هستیم که همه در زیر نور آفتاب تو قرار داریم؛ در حالی که بالای ما سایهای وجود ندارد و از آزادی و آرامش خود برخورداریم.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر زلف تو همیشه درهم و آشفته است، هرچند که در کنار دیگران به نظر میرسد که اوضاع من مرتب است.
هوش مصنوعی: اگر نبود عطر زلف تو، بوی خاصی وجود نداشت. هیچکس به غالیه (عطر گرانقیمت) توجهی نکرده است.
هوش مصنوعی: تو به گونهای در میان مردم و جامعه ظاهر شدهای که همه تو را میشناسند و همزمان در عمق وجودت و حقیقتت، به صورت پنهانی و غیرمستقیم در چیزهای کلی و مفاهیم عمیقتر حضور داری.
هوش مصنوعی: تو خود زیبایی و نیکویی، چهرهی معشوقان جذاب را تداعی میکنی. هم تویی که زلف و قامت و نقش و نگار را زیبا ساختهای.
هوش مصنوعی: جسم انسان نمیتواند مانع پرواز روح و جان کسی شود که توانی و قدرت پرواز دارد.
هوش مصنوعی: ای ولی، تو که مانند آینهای درخشان از چهره دلربایت هستی، چرا در زمانی که با تو هستم، به زیبایی دلبر خود مینازی؟
هوش مصنوعی: هر بار که غروب میشود، کسی با اطمینان از سمت مغرب نمایان میشود، ولی تو تنها به گمان خودت به آن نگاه میکنی و شاید در حقیقت از آن بیخبری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی
موزهٔ چینی میخواهم و اسب تازی
آب انگور خزانی را خوردن گاهست
که کس امسال نکردهست مر او را طلبی
هنری مرد نباشد بر هر کس خطری
چون چنین است ترا چیست کنون زین هنری
ز محل کرد بدین شهر مرا دهر جدا
ز خطر کرد بدینجای مرا چرخ بری
بی محل باشم لیکن نه بدین بی محلی
[...]
ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردی
زهره از چرخ به زیبایی تو کردندی
نه عجب گر کند از چرخ ندا زهره تو را
تا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی
لعبت چشم منی چشم منت باد نثار
[...]
نکند دانا مستی نخورد عاقل می
ننهد مرد خردمند سوی مستی پی
چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا
نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی
گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.