گنجور

 
شمس مغربی

ای درخشان ز رخت مهر سپهر عالی

سایه ات از رخ ذرّات مبادا خالی

ما چو ذرّه همه در سایه خورشید توایم

بر مدار از سر ما سایه ز فارغ بالی

دلم از زلف تو پیوسته پریشان حالست

گرچه جمعست در آن جمع پریشان حالی

گرنه با غالیه از زلف تو بوئی بوده است

غالیا غالیه را کس نخریدس غالی

هم توظاهر شده در مملکت تفصیلی

هم تو مخفی شده در مرتبه اجمالی

هم توئی خوبی رخسار بتان مهوش

هم تو زیبائی زلف و قد و خط و خالی

قفس جسم کجا مانع پرواز شود

طایر جان کسی را که تو پر و بالی

ای ولی که آینه ی روی دلارام خودی

چونکه با تست دلارام چرا مینالی

مغربی با یقین روی نماید هردم

بگمانی تو مگر دیده از آن میمانی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی

موزهٔ چینی می‌خواهم و اسب تازی

قطران تبریزی

هنری مرد نباشد بر هر کس خطری

چون چنین است ترا چیست کنون زین هنری

ز محل کرد بدین شهر مرا دهر جدا

ز خطر کرد بدینجای مرا چرخ بری

بی محل باشم لیکن نه بدین بی محلی

[...]

امیر معزی

ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردی

زهره از چرخ به زیبایی تو کردندی

نه عجب‌ گر کند از چرخ ندا زهره تو را

تا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی

لعبت چشم منی چشم منت باد نثار

[...]

سنایی

نکند دانا مستی نخورد عاقل می

ننهد مرد خردمند سوی مستی پی

چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا

نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی

گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه