گنجور

 
شمس مغربی
 

ای حسن تو در آیینه صورا و معنی

بر دیده ارباب نظر کرده تجلی

چشم تو شده بهر تماشای رخ خویش

از دیده مجنون نگران بررخ لیلی

در مملکت حسن ت غیر از توکسی نیست

وقت است که گویی لمن الملک بدعوی

با قامت زیبای تو و چهره رعنات

هرگز نکند دل هوس روضه و طوبی

گر نور تجلی تو بر نار نتابد

دوزخ شود از پرتو آن جنت اعلی

از جنّت و از نار بود فارغ و آزاد

آنکس که ندارد خبر از دینی و عقبا

هر طور تو از نور تجلی تو بیهوش

افتاده هزارند بهر سوی چو موسی

روی تو عیان است ولیکن چه توان کرد

ادراک اگر مینکند دیده اعمی

در مکتب او مغربی از نقش دو عالم

چون لوح فرو شست نوشتند الفبا