گنجور

 
شمس مغربی

ای حسن تو در آیینه صورا و معنی

بر دیده ارباب نظر کرده تجلی

چشم تو شده بهر تماشای رخ خویش

از دیده مجنون نگران بررخ لیلی

در مملکت حسن ت غیر از توکسی نیست

وقت است که گویی لمن الملک بدعوی

با قامت زیبای تو و چهره رعنات

هرگز نکند دل هوس روضه و طوبی

گر نور تجلی تو بر نار نتابد

دوزخ شود از پرتو آن جنت اعلی

از جنّت و از نار بود فارغ و آزاد

آنکس که ندارد خبر از دینی و عقبا

هر طور تو از نور تجلی تو بیهوش

افتاده هزارند بهر سوی چو موسی

روی تو عیان است ولیکن چه توان کرد

ادراک اگر مینکند دیده اعمی

در مکتب او مغربی از نقش دو عالم

چون لوح فرو شست نوشتند الفبا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون آب ز بالا بگراید سوی پستی

وز پست چو آتش بگراید سوی بالا

سنایی

علم و عمل خواجه اسماعیل شنیزی

ما را ز نه چیزی برسانید به چیزی

ما کبک دری بوده گریزیده ز کبکی

او کرده دل ما چو دل باز گریزی

تا ما ز پی تنقیت و تقویت او

[...]

میبدی

اذا ما خلوت الدّهر یوما فلا تقل

خلوت و لکن قل علیّ رقیب‌

یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست‌

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی

محمد بن منور

زان باده که با بوی گل و گونۀ لعلست

قفل دَرِ گُرمست و کلید درِشادی

ادیب صابر

ای یافته از روی تو و رای تو دنیا

حسنی و جمالی و شکوهی و بهایی

از فهم تو و فکرت تو بر فلک طبع

نوری و شعاعی و فروغی و ضیایی

احوال مرا نزد تو دانی که نباشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه