گنجور

 
شمس مغربی
 

تو ز مائی ولی ما را ندانی

ز دریایی ولی دریا ندانی

اگر دریا ندانی آن عجب نیست

عجب این است که صحرا را ندانی

بجان و تن ز بالائی و زیری

ولیکن زیر و بالا را ندانی

تو اشیائی و اشیا جملگی تو

اگرچه هیچ اشیا را ندانی

همه اسماء بتو هستند ظاهر

ظهور جمله اسما را ندانی

چرا غافل ز حق امهاتی

چه فرزندی که آبا را ندانی

ز آدم هن بغایت وقوفی

نه تنها آنکه حوا را ندانی

معما جهان با تو چه گویم

چو تو سرّ معما را ندانی

الا ای مغ بس عنقای مغرب

توئی با آنکه عنقا را ندانی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.