گنجور

شمارهٔ ۱۷۴

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

چو نیست چشم دلت تا جمال او بینی

نگر بصورت خود تا مثال او بینی

اگرچه حمله جهان هست سایه اش لیکن

چو آفتاب برآید زوان او بینی

ز آفتاب رخش گر بسایه خرسندی

نگر به جمله جهان تا ظلال او بینی

خیال بازی او بین که پرده ز خیال

فکنده بر رخ خود تا خیال او بینی

خط است و خال جهان تا بکی بدیده من

جمال او ز ره خط و خال او بینی

بجنب آب زلال حیات اوست سراب

بر ازو بگذر تا زلال او بینی

به تنگنای جسد از چه گشته محبوس

بیا بعرضه دل تا مجال او بینی

چرا ز حال دل خویشتن شوی غافل

بسوی او نظری کن که حال او بینی

ز مغربی نظری کن بدوست نگر

که با دیده کامل کمال او بینی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

فال حافظ