شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴

چو نیست چشم دلت تا جمال او بینی

نگر بصورت خود تا مثال او بینی

اگرچه حمله جهان هست سایه اش لیکن

چو آفتاب برآید زوان او بینی

ز آفتاب رخش گر بسایه خرسندی

نگر به جمله جهان تا ظلال او بینی

خیال بازی او بین که پرده ز خیال

فکنده بر رخ خود تا خیال او بینی

خط است و خال جهان تا بکی بدیده من

جمال او ز ره خط و خال او بینی

بجنب آب زلال حیات اوست سراب

بر ازو بگذر تا زلال او بینی

به تنگنای جسد از چه گشته محبوس

بیا بعرضه دل تا مجال او بینی

چرا ز حال دل خویشتن شوی غافل

بسوی او نظری کن که حال او بینی

ز مغربی نظری کن بدوست نگر

که با دیده کامل کمال او بینی