گنجور

 
شمس مغربی
 

مرا به خلوت جان دلبریست پنهانی

که هست جان دلم در جمال او فانی

در آنمقام که جانان جمال بنماید

بود مقام دل و جان فنل و حیرانی

سریر سلطنت ذات ایزدیست دلم

چنانکه عرش مجید است عرش رحمانی

ترا به حسن و جمال آنچنان که ثانی نیست

مرا بعشق تو هم نیست در جهان ثانی

کجا برم دل و جان را که در مقام فنا

تو هم دلی بحقیقت مرا و هم جانی

ز‌من تو جمله ربودی و جمله ام گشتی

چو جمله ام توئی اکنون مرا چه میخوانی

توئی مرا بدل دل اگر چه دلداری

توئی مرا عوض جان اگرچه جانانی

ز چشم من همه و اکنون توئی که میبینی

ز عقل من همه اکنون توئی که میدانی

ز مغربی بشنو بعد ازین اگر شنوی

ز او ندای انالحق و قول سبحانی