گنجور

شمارهٔ ۱۷۱

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

تو نگاره بلطافت همگی جان و دلی

گرچه ساکن شده در مملکت آب و گلی

تو مگر باغ بهشتی که چنین مطبوعی

تو مگر فصل بهاری که چنین معتدلی

یارب این گل ز‌چه باغ است که رویش چو بدید گل

سوری رخ او زرد شده چون خجلی

چون نگار چکل خوب بخوبی تو نیست

نتوان گفت بخوبی چو نگار چکلی

بدل آن را طلبد دل که نباشد بدلش

جان بجوید دلت چونکه تو جانرا بدلی

کسل ایدوست مکن از سر کویت مارا

من چه کردم که من دلشده را در کسلی

ایدل از مسکن خود از چه بغربت رفتی

لیک باید وطن خویش ز خاطر مهلی

تو زمانی مگسل هیچ ز‌ما در دو جهان

سر پیوند که داری که ز ما در کسلی

مغربی دیده بدیدار تو دارد روشن

گرچه باور نکند فلسفی و معتزلی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط