گنجور

شمارهٔ ۱۶۵

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

ز چشم من چو تو ناظر بحسن خود بینی

چرا نقاب ز رخسار خود نمیفکنی

من و تو چونکه یکی بود بپیش اهل شهود

نهان زمن چه شوی چونکه من توام تو منی

چو رو باینه کاینات اوردی

برای جلوه گری شد پدید ما و منی

نه ئی ز خلوت و از انجمن دمی خالی

که هم بخلوت خویشی و هم بانجمنی

اگر بصورت غیری وگر بکسوت عین

بهر صفت که برائی برای خویشتنی

ز روی ذات نه جانی و نی جهان و نه تن

ولی ز روی صفت هم جهان و جان و تنی

ز روی لات و منات آنکه یار بود که بود

من الذّی بتجلی لعابد الوتنی

دلا ز عالم کثرت بوحدت آوردی

که وحدتست وطن گر تو عازم وطنی

چو مغربی بخور از دست کاینات شراب

که پیش ساقی باقی بود شراب هنی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن