گنجور

 
شمس مغربی
 

گفتمش خواهم که بینم مر ترا ای نازنین

گفت اگر خواهی مرا بینی برو خود را ببین

گفتمش با تو نشستن آرزو دارد دلم

گفت اگر این آرزو باشد ترا با خود نشین

گفتمش بی پرده با تو گر سخن گویم رواست

گفت در پرده نشاید گفت باما بیش از این

گفتمش از کفر و دین اندیشه دارم گفت رو

در جهان باید زدن اندیشه را از کفر و دین

گفتمش گفتی که آدم جمع کل عالم است

گفت آدم عالم است و جمع رب العالمین

گفتمش کان نقش گوئی در مثال نقش نیست

گفت ظاهر شد ز نقش خویشتن نقش آفرین

گفتمش با تو حدیثی گفت خواهم بی‌گمان

گفت هر‌چه بیگمان گوئی بود بی‌شک یقین

گفتمش من هم توام هم جمله تو خندید گفت

بر تو و بر دیدنت بادا هزاران آفرین

گفتمش گر آفتا مشرقی جویم نشان

گفت از وی سایه باقی است ابر روی زمین