گنجور

 
شمس مغربی
 

میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفس

تا که گردد نور ماه دل ز مهرش مقتبس

آنچه عالم خوانمش خورشید او راسایه است

در حقیقت سایه و خورشید یک چیزند و بس

چشم عنقابین مگس را نیست زان نشناسدش

گرچه عنقا را بچشم خود عیان بیند مگس

دیده بگشا بر سر خوان خلیل شه نشین

بهره از سر خلقت جو نه از نان و عدس

بلبلا اندر قفس گلشن ز یادت رفته است

چند گویم قصه گلشن بمرغی در قفس

لقمه مردان نمیشاید بطفلی باز داد

سرّ سلطان را نشاید گفت هرگز با عسس

سرّ دریا را بقطره چند گویی مغربی

رو زبان بر بند از ین گونه سخنها سپس