گنجور

شمارهٔ ۱۰۲

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفس

تا که گردد نور ماه دل ز مهرش مقتبس

آنچه عالم خوانمش خورشید او راسایه است

در حقیقت سایه و خورشید یک چیزند و بس

چشم عنقابین مگس را نیست زان نشناسدش

گرچه عنقا را بچشم خود عیان بیند مگس

دیده بگشا بر سر خوان خلیل شه نشین

بهره از سر خلقت جو نه از نان و عدس

بلبلا اندر قفس گلشن ز یادت رفته است

چتد گویم قصه گلشن بمرغی در قفس

لقمه مردان نمیشاید بطفلی باز داد

سرّ سلطان را نشاید گفت هرگز با عسس

سرّ دریا را بقطره چند گویی مغربی

رو زبان بر بند از ین گونه سخنها سپس



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان