گنجور

 
کوهی

سحر که بوی گل کز جانب گلزار میآید

ز چین طره مشکین آن دلدار میآید

بدستی باده ی احمر بدستی مصحف فتوی

زهی ساقی گلرویان که صوفی وا میآید

جهان شد روشن از ظلمت چو آن رو گشاید زلف

که از روی چو خورشیدش هزار انوار میآید

ز آب دیده در کویش که آن خلد برین باشد

دلم جنات تجری تحت الانهار میآید

زهر شام سر زلفش هزاران کوه میپوشد

که چون خورشید آنمه رو بصد اظهار میآید

ز عالم گوشه گیر ای جان بیاد آن خم ابرو

نشین در غار دل کوهی که یار غار میآید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

ز پرگار فلک نقشی به روی کار می‌آید

کزو کاری به یاد دور بی‌پرگار می‌آید

جهان عالی بنائی می‌نهد کز ارتفاع آن

اساس قوت شاهی به پای کار می‌آید

چو نقد مهر اینک می‌دود در مشرق و مغرب

[...]

جویای تبریزی

دلم در رقص مانند شرر از ساز می آید

به بال شعلهٔ آواز در پرواز می آید

زکنج لب به رنگ نافه از آهو فرو ریزد

ز بس آه من از دل سر به مهر راز می آید

نشان ناجوانمردی بود فکر خودآرایی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه