گنجور

 
جویای تبریزی

دلم در رقص مانند شرر از ساز می آید

به بال شعلهٔ آواز در پرواز می آید

زکنج لب به رنگ نافه از آهو فرو ریزد

ز بس آه من از دل سر به مهر راز می آید

نشان ناجوانمردی بود فکر خودآرایی

کی از طاووس آید آنچه از شهباز می آید

‏ ز بس سر در گریبان خموشی غنچه سان ماندم

به گوشم از شکستن های دل آواز می آید

به پای صید مطلب رشتهٔ طول امل بستی

رها هر چند سازی در کف دل باز می آید

در و دیوارها را مستعد رقص می بینم

مگر جویا به بزمت امشب آن طنار می آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کوهی

سحر که بوی گل کز جانب گلزار میآید

ز چین طره مشکین آن دلدار میآید

بدستی باده ی احمر بدستی مصحف فتوی

زهی ساقی گلرویان که صوفی وا میآید

جهان شد روشن از ظلمت چو آن رو گشاید زلف

[...]

محتشم کاشانی

ز پرگار فلک نقشی به روی کار می‌آید

کزو کاری به یاد دور بی‌پرگار می‌آید

جهان عالی بنائی می‌نهد کز ارتفاع آن

اساس قوت شاهی به پای کار می‌آید

چو نقد مهر اینک می‌دود در مشرق و مغرب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه