گنجور

 
کوهی

دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطاب

گفت بی صبری تو اندر راه فانی باشتاب

زین خبر چون ذره میکشتم بسر تا حضرتش

آفتابی دیدمش در کف یکی جام شراب

شیوه ی دیدم دو عالم در بن دریا غریق

هفت گردون بر سر آن بحر بی کشتی حباب

دید آن سلطان که من فانی شدم از خویشتن

گفت یکسان شو بمن ای بخت بیداری بخواب

آن زمان کز قید تن بر خواستم یکبارگی

همچو گنج آمد روان بنشست بر جان خراب

روح کوهی را و جان جمله ذرات را

ذره دیدم عدم اندر مشاع آفتاب