گنجور

 
کوهی

هست آن آفتاب ماه نقاب

مردم دیده ی اولوالالباب

دل و دلدار عین یک دگراند

جان چو کرد از وجود رفع حجاب

نظری کن به بین به دانه و بر

لب لب قشر قشر لب لباب

مدح و دم کو تفاوتت نکند

نیست فرقی میان آب و گلاب

آفتاب قدیم لا شرقی

کرد ذرات را بلطف خطاب

که منم در دل تو ای ذره

دل بدست آر و دلربا دریاب

چشم جان بر گشادم و دیدم

آفتاب منیر و در مهتاب

نقش غیر و خیال باطل رفت

نیست در بحر صاف موج و حباب

از لب لعل ساقی باقی

خورد کوهی مدام نقل و شراب