گنجور

 
کوهی

ماه روی تو مرا نور بصر میگردد

حسن آن یار هم افزون ز نظر میگردد

بهوای لب و دندان تو ای جوهر جان

اشکم از دیده دل نور بصر میگردد

تا حدیث لبت ایماه گرفتم بزبان

کام وجانم همه پر شهد و شکر می گردد

دل دیوانه ما ذره صفت بی سروپا

پیش خورشید رخش زیرو زبر میگردد

سالکان ره تحقیق نخوانندش مرد

هر که در بادیه عشق بسر میگردد

تا نهادی تو سر زلف چو چوگان بر دوش

دل چو گو در خم آن ترک پسر میگردد

از لب لعل روان بخش بتان ای کوهی

کام آن یافت که در خون جگر میگردد

 
sunny dark_mode