گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

کاری ست در سرم که به سامان نمی شود

دردی ست در دلم که به درمان نمی شود

می کن به ناز خنده که دیوانه تر شوم

دیوانگی من چو به پایان نمی شود

رخسار می نمایی که خوش لذتی ست، آنک

جان کندنت ز دیدنت آسان نمی شود

جانم فدای نرگس او باد هر زمان

خون می کند هزار و پشیمان نمی شود

دل را ز عشق چند ملامت کنم که هیچ

این کافر قدیم مسلمان نمی شود

آن کس که گشت عاشق و بیدل ز دست تو

گویی نه عاشق است که بی جان نمی شود

خسرو که هست سوخته و خام سوز عشق

آتش زنش که پخته و بریان نمی شود