آن نوجوان ز جور پشیمان نمیشود
وین پیر بت پرست مسلمان نمیشود
کارم ز دست عشق بمردن کشید دل
از کار خود هنوز پشیمان نمیشود
یکشب نمیشود که زغم دست یاربم
با جیب صبح دست و گریبان نمیشود
حیران آن جمال نه تنها منم که عقل
حیران آن کسی است که حیران نمیشود
ای گریه میل در نظرم کش باشک گرم
کز دست دیده کار من آسان نمیشود
گفتی که گنج عشق نهان دار و عیش کن
گنجی است عشق یار کهه پنهان نمیشود
آن آتشی که در دل اهلی ز لعل اوست
تسکین بآب چشمه حیوان نمیشود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق و تردیدهای انسانی میپردازد. شاعر به توصیف دو نوع شخصیت میپردازد: نوجوانی که با وجود احساس پشیمانی باز هم به دنبال عشق خود ادامه میدهد و پیرمردی که به رغم یقین ندارد به تغییر عقایدش. شاعر از درد و رنج ناشی از عشق و وابستگی میناله و نشان میدهد که هرچه تلاش کند، نمیتواند این احساسات را کنترل کند. او همچنین به گزارشی از عشق مخفی و لذتی که در آن نهفته است میپردازد و در نهایت، به آتش عشق اشاره میکند که هیچ چیز نمیتواند آن را خاموش کند، حتی آب. این اشعار به نوعی نمایش دهنده عمق عشق و دردهایی است که با آن همراه هستند.
هوش مصنوعی: آن جوان از ظلم و سختی که دیده، پشیمان نمیشود و این پیر که به بتها اعتقاد دارد، به دین اسلام نمیگراید.
هوش مصنوعی: عشق سبب شده که کارم به مرگ نزدیک شود، اما با وجود این، دل من هنوز از آنچه که انجام داده پشیمان نیست.
هوش مصنوعی: یک شب نمیگذرد که از غم به یاری خدا نمیرسیم و تا صبح در کناری نمیتوانم آرام بگیرم.
هوش مصنوعی: من تنها کسی نیستم که در مقابل آن زیبایی حیرتزدهام، بلکه عقل آن کسی که هیچگاه حیران نمیشود، خود در حیرت است.
هوش مصنوعی: ای گریهی جانسوزی که در نظرم هست، خواهش میکنم کمی آرام بگیر، چون از شدت ناراحتی و اشکریختن، کار من آسان نمیشود.
هوش مصنوعی: گفتی که عشق را در دل پنهان کن و از زندگی لذت ببر، اما این عشق یار تو گنجی است که هرگز نمیتوان آن را مخفی کرد.
هوش مصنوعی: آتش اشتیاق و عشق به او در دل شخص به قدری سوزان و شدید است که هیچ آبی، حتی آب چشمه حیات، نمیتواند آن را فرو نشاند یا تسکین دهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کاری ست در سرم که به سامان نمی شود
دردی ست در دلم که به درمان نمی شود
می کن به ناز خنده که دیوانه تر شوم
دیوانگی من چو به پایان نمی شود
رخسار می نمایی که خوش لذتی ست، آنک
[...]
از خط گرفته آن مه تابان نمی شود
این مور بار دست سلیمان نمی شود
بر روی خویش تیغ چرا می کشی عبث
این دل سیه به تیغ مسلمان نمی شود
از ماهتاب خواب سبک می شود گران
[...]
تا بر رخ تو زلف پریشان نمی شود
آشفته خاطریم به سامان نمی شود
ارباب جستجوی به راهش سپرده اند
آن پای را که رزق مغیلان نمی شود
کو لمحه ای که پنجهٔ مژگان شوخ او
[...]
ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشود
گرگ سیه درون، سگ چوپان نمیشود
ویرانهٔ تن از چه ره آباد میکنی
معمورهٔ دلست که ویران نمیشود
درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.