گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

وقتی دل ما ازان ما بود

واندر دل یار ما وفا بود

بیگانه چنان شد آن دل از من

گویی تو که سالها جدا بود

صد شکر که هم به کوی او ماند

آن دل که ز من هزار جا بود

دید آنکه خمار چشم مستش

خمار شد، ار چه پارسا بود

دی دید مرا و زیستم، لیک

تا دید که گرد آن بلا بود

هر مور خطش مرا فرو برد

آن مورچه گویی اژدها بود

خسرو که درو گم است، گویی

افسانه اوست، بود و نابود

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.