گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

بیرون میا ز پرده که ما را شکیب نیست

اینک بلند گفتمت، از کس حجیب نیست

تا پای در رکاب لطافت نهاده ای

اشکم کدام روز که پا در رکیب نیست

پیش رخت که بر ورق لاله خط کشید

گر دفتر گل است که هم در حسیب نیست

دل با رخت چگونه نگردد فریفته؟

از صورت تو چیست که آن دلفریب نیست؟

چون دل ز دست رفت که راه امید بود

بر چشم تست دیگر و بر کس عتیب نیست

میلی نمی کند سوی خسرو چو آب خضر

با آنکه میل آب جز اندر نشیب نیست

 
sunny dark_mode