گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

می نوش که دور شادمانیست

خوش باش که روز کامرانیست

سر بر مکش از شراب کایام

از تیغ اجل به سر فشانیست

این دل که ز عشق می خورد خون

با دشمن خود به دوستگانیست

مغرور مشو به بانگ نایی

کاواز درای کاروانیست

هر دم که به خوشدلی برآید

سرمایه حاصل جوانیست

ساقی دل مرده زنده گردان

زان می که چو آب زندگانیست

عشق آمد و عقل رخت بر بست

این هم ز کمال کاردانیست

بی خوابی و عاشقیست کارم

سگ بهر وفا و پاسبانیست

خسرو به گزاف چند لافی

بانگ دهل از تهی میانیست