گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

هر شب از سودای آن زلف سیاه

بگذرانم از فلک من دود آه

گر کنی دعوی خوبی، می رسد

شاهدان داری دو رخ چون مهر و ماه

ماه را با ابرویت نسبت کنم

شرمساری چون نبینم زین گناه

خون چندین سوخته در گردنش

آنکه نامش کرده ای زلف سیاه

ملک دل ملک تو شد، ای شاه حسن

کامران بنشین به صدر بارگاه

خسروش خلوتگه دیدار ساخت

دیده را چون دید روشن جایگاه

 
 
 
sunny dark_mode