گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ای دهلی و ای بتان ساده

پگ بسته و جیره کج نهاده

خون خوردنشان به آشکاریست

گر چه به نهان خورند باده

فرمان نکنند، از آنکه هستند

از غایت ناز نامراده

نزدیک دلی چنان که دل را

برداشته گوشه ای نهاده

جایی که به ره کنند گلگشت

در کوچه دمد گل پیاده

آسیب صبا رسید بر دوش

دستارچه بر زمین فتاده

شان در ره و عاشقان به دنبال

خونابه ز دیدگان گشاده

ایشان همه باد حسن در سر

اینها همه دل به باد داده

خورشید پرست شد دل ما

زین هندوکان شوخ ساده

کردند مرا خراب و سرمست

هندوبچگان پاک زاده

بربسته به مویشان چو مرغول

خسرو چو سگی در قلاده