گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

مرا کاریست مشکل با دلی خویش

که گفتن می نیارم مشکل خویش

خیالت داند و چشم من و غم

که هرشب در چه کارم با دل خویش

ز وا پس ماندگان یادی کن آخر

چه رانی تند جانا محمل خویش ؟

مرا در اولین منزل ره افتاد

ترا خویش باد راه و منزل خویش

چه فرصتها که گم کردم درین راه

زبخت خواب ناک غافل خویش