گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

از آن مهتاب جان افروز کانشب بود مهمانم

جهان تیره ست بر من چون شب مهتاب می آید

من اینجا زار می‌سوزم به تاریکی و تنهایی

وای همسایهٔ غافل ترا چون خواب می آید ؟

گریبانم مگیر ای محتسب چون می پرستم من

کزین دامان تو بوی شراب ناب می آید