شب عیش است و ساقی با شراب ناب میآید
ز عکس طلعت او شعلهٔ مهتاب میآید
شب اندوه و تنهایی مرا از مطلع دولت
بشارت داد کان خورشید عالمتاب میآید
چو اندر دیده میآید خیال لعل میگونت
به جای آبم از دیده همه خوناب میآید
برفت از نالهٔ من خواب خوش از دیدهٔ مردم
الا ای مردم دیده ترا چون خواب میآید
خیال ابرویت در چشم من پیوسته میگردد
مه نو بین که چون ماهی میان آب میآید
زتاب زلف مشکینت صبا بر خویش میپیچد
صبا را غالبا از پیچ زلفت تاب میآید
سواد ابن حسام از نامه میشوید به آب چشم
چو در وقت کتابت یادش از احباب میآید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شب به عنوان زمان عیش و جشن توصیف شده است که ساقی با شراب ناب میآید. شاعر از زیبایی معشوق صحبت میکند و میگوید که این زیبایی مثل ماه میدرخشد و او را از تنهایی و اندوه خود میرهاند. وقتی به یاد معشوق میافتد، اشکهایش مانند خون از چشمانش میریزد و خواب خوش را از او میگیرد. خیال ابرو و زلف معشوق در ذهن او میچرخد و او را به شدت تحت تاثیر قرار میدهد. در نهایت، شاعر از یاد دوستان و محبتی که در نامهها بوده نیز سخن میگوید و به یاد آنها احساساتی عمیق دارد.
هوش مصنوعی: شب زمانی برای شادی و خوشگذرانی است و ساقی با نوشیدنی خالص و خوشطعمش میآید. نور رخسار او همچون شعلهای از روشنایی ماه در آمده است.
هوش مصنوعی: در شبهای غم و تنهاییام، ندا و بشارتی از آغاز خوشبختی به من رسید که میگوید: آن خورشید درخشان که روشنیبخش است، در راه است.
هوش مصنوعی: وقتی که تصویر لبهای زیبای تو در نظرم میآید، به جای اشک، از چشمانم فقط خونریز میشود.
هوش مصنوعی: از نالهها و بداخلاقیهای من، خوشی و آرامش خواب از چشمان مردم رفت. ای مردم، آیا دیدگان تو هم چون خواب به سراغت میآید؟
هوش مصنوعی: تصویر ابرویت همیشه در چشمان من در حال چرخش است، مانند ماهی که در میان آب ظاهر میشود.
هوش مصنوعی: نسیم صبحگاهی با بادی نرم، موهای گیسوان سیاه تو را در هم میپیچد و این زیبایی باعث میشود که نسیم هم تحت تأثیر قرار گیرد و از زیبایی تو منبع انرژی بگیرد.
هوش مصنوعی: ابن حسام از دیدن نامه به گریه میافتد و اشکهایش مانند آب، کلمات را شستشو میدهد. او در حین نوشتن، وقتی به دوستانش فکر میکند، احساساتی میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
صبا میجنبد و آن مست ما را خواب میآید
که از دمهای سرد من جهان بیتاب میآید
ازان مهتاب جانافروز کان شب بود مهمانم
جهان تیرهست بر من چون شب مهتاب میآید
من اینجا زار میسوزم به تاریکی و تنهایی
[...]
گر از نظاره خورشید در چشم آب میآید
ز روی لالهرنگش در نظر خوناب میآید
در آن محفل که بیآتش سپند از جای برخیزد
کجا خودداری از پروانه بیتاب میآید؟
ندارد صیدی از من صیدگاه عشق لاغرتر
[...]
سرزلف ترا تا دید دل، از پای می افتد
مدام این طفل را در اول شب، خواب می آید
چنان طفل نگه را بی رخت سرگشته می بینم
که پنداری ز راه کوچه گرداب می آید
مداوای جنون از دیده بیخواب میآید
کز او دایم به گوش من، صدای آب میآید
شبی در بزم بیسامان من ای همنشین، بنشین
چراغ داغ من کافیست، تا مهتاب میآید
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.