گنجور

 
ابن حسام خوسفی

شب عیش است و ساقی با شراب ناب می‌آید

ز عکس طلعت او شعلهٔ مهتاب می‌آید

شب اندوه و تنهایی مرا از مطلع دولت

بشارت داد کان خورشید عالم‌تاب می‌آید

چو اندر دیده می‌آید خیال لعل میگونت

به جای آبم از دیده همه خوناب می‌آید

برفت از نالهٔ من خواب خوش از دیدهٔ مردم

الا ای مردم دیده ترا چون خواب می‌آید

خیال ابرویت در چشم من پیوسته می‌گردد

مه نو بین که چون ماهی میان آب می‌آید

زتاب زلف مشکینت صبا بر خویش می‌پیچد

صبا را غالبا از پیچ زلفت تاب می‌آید

سواد ابن حسام از نامه می‌شوید به آب چشم

چو در وقت کتابت یادش از احباب می‌آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

صبا می‌جنبد و آن مست ما را خواب می‌آید

که از دم‌های سرد من جهان بی‌تاب می‌آید

ازان مهتاب جان‌افروز کان شب بود مهمانم

جهان تیره‌ست بر من چون شب مهتاب می‌آید

من اینجا زار می‌سوزم به تاریکی و تنهایی

[...]

صائب تبریزی

گر از نظاره خورشید در چشم آب می‌آید

ز روی لاله‌رنگش در نظر خوناب می‌آید

در آن محفل که بی‌آتش سپند از جای برخیزد

کجا خودداری از پروانه بی‌تاب می‌آید؟

ندارد صیدی از من صیدگاه عشق لاغرتر

[...]

طغرای مشهدی

سرزلف ترا تا دید دل، از پای می افتد

مدام این طفل را در اول شب، خواب می آید

چنان طفل نگه را بی رخت سرگشته می بینم

که پنداری ز راه کوچه گرداب می آید

حزین لاهیجی

مداوای جنون از دیده بی‌خواب می‌آید

کز او دایم به گوش من، صدای آب می‌آید

شبی در بزم بی‌سامان من ای هم‌نشین، بنشین

چراغ داغ من کافی‌ست، تا مهتاب می‌آید

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه