گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

سخن می گفتم از لبهایش در کام زبان گم شد

گرفتم ناگهان نامش حدیثم در دهان گم شد

دل گم گشته را درهر خم زلفش همی جستم

که ناگه چشم بد خویش سوی جان رفت و جان گم شد

در مقصود برعشاق مسکین بازکی گردد ؟

چو در خاک در خوبان کلید بختشان گم شد