ای سرو راستین که کُلَهْ کج نهادهای
دی تازه گل که پرده ز عارض گشادهای
از جنس آب و خاک نیی از چه گوهری
وز نوع جن و انس نیی وز که زادهای
نازکتری ز برگ سمن ورنه گفتمی
بر شکل سرو ریخته از سیم سادهای
وصف تو را چنانکه تویی چون کنم خیال
کز هرچه در خیال من آید زیادهای
رفت آن سوار و صبر و خرد در رکاب او
ای اشک خون گرفته تو چون ایستادهای
خود را میان راه فکندم به خشم گفت
یک سو نشین چه در ره مردم فتادهای
برخاستم که دست زنم در عنانش گفت
زین سان چرا عنان دل از دست دادهای
سر بر نشان پاش نهادم به عشوه گفت
جامی برو چه در پی من سر نهادهای
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به وصف زیبایی و ظرافت موجودی میپردازد که آن را به سرو راستین و گل تشبیه میکند. شاعر به او میگوید که تو از جنس آب و خاک نیستی و نمیتوانی از تبار جن و انس باشی. به ظرافت او اشاره میکند و او را نازکتر از برگ سمن میداند. همچنین شاعر به دشواری توصیف زیباییاش اشاره میکند و میگوید که هر چه در خیال اوست، کمتر از زیبایی واقعی اوست. در ادامه، شاعر از احساس درد و اشک خونین خود سخن میگوید و از رفتن سوار و تاثیر آن بر صبر و خردش مینالد. او در نهایت به سمت محبوبش میرود و از او میخواهد که دستش را بگیرد و درباره رفتار او سئوال میکند که چرا دلش را از دست داده است. محبوب نیز با عشوهای به او میگوید که در پی او است.
هوش مصنوعی: ای سرو راستین که با کلاهی نامناسب بر سر داری، ای گل تازهای که پردهات را از روی صورت کنار زدهای.
هوش مصنوعی: تو از آب و خاک ساخته شدهای و نباید به خود ببالید که از چه سنگ قیمتی هستی. تو نه از جن هستی و نه از انس، پس معلوم است که چطور به وجود آمدهای.
هوش مصنوعی: اگر نازکی برگ سمن را نداشتم، میتوانستم بگویم که سیمی که به شکل سرو ریخته شده، از آن نازکتر است.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم تو را آنطور که هستی توصیف کنم، وقتی که تصور من از تو بسیار فراتر از آنچه هستی میرود؟
هوش مصنوعی: سوار از راه رفت و دیگر صبر و عقل در کنار او نیست. ای اشک خونین، چرا در جا ایستادهای؟
هوش مصنوعی: خود را در میانهی راه انداختم و به خاطر خشمم، گفتم که کناری بنشین تا مردم نتوانند در این مسیر به مشکل بربخورند.
هوش مصنوعی: برخاستم تا دستانم را به بند او افکنم، اما او گفت: چرا اینگونه کنترل دل خود را از دست دادهای؟
هوش مصنوعی: سری بر پاهای او گذاشتم و او با ناز گفت: "جامی، چرا در پی من آمدهای؟"
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از زلف هر کجا گرهی برگشادهای
بر هر دلی هزار گره برنهادهای
در روی من ز غمزه کمانها کشیدهای
بر جان من ز طره کمینها گشادهای
بر هرچه در زمانه سواری به نیکوئی
[...]
ای شمع به نشین که بپای ایستاده ای
باما نه در موافقت جام باده ای
تا تو نشسته بودی مجلس نداشت نور
ما چشم روشنیم که تو ایستاده ای
رازی که بر صحیفه دل می نگاشتی
[...]
ای صبرم از فراق تو بر باد دادهای
دل در بلای عشق تو گردن نهادهای
در شاهراه عشق تو دل بسته دیدهای
در بارگاه حسن تو جان هوش دادهای
در جنب نور روی تو خورشید ذرهای
[...]
ای بار نازنین مگر از فتنه زادهای
کامروز چشم فتنهگری برگشادهای
در ملک حسن خسرو خوبان تویی ولیک
داد مرا تو از لب شیرین ندادهای
هستند در زمان تو خوبان گلعذار
[...]
تا کی دلا به دام غمش اوفتادهای
صد داغش از فراق به جانم نهادهای
تا چند جان به زلف دلاویز بستهای
تا سیل خون ز دیده روانم گشادهای
ای ماه مهربان چو سر زلف خویشتن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.