گنجور

شمارهٔ ۸۶۱

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

سوخت جانم تا ز پا افتاد زلفت بر ذقن

تشنه را جان سوزد آری چون به چاه افتد رسن

دیده تا میم دهان و نون ابروی تو دید

نقش آن بستم به دل چون بود هر دو نقش من

دلیران را از برون پیرهن باشد خیال

زآن میان او را خیالی در درون پیرهن

میکند سرو از تولی پیش آن گلپا دراز

ای صبا چندانکه پایش بشکنی بروی بزن

گر در آرد سر به مهر آن زلف بر رخسار نه

چون مسلمان شد بگر زنار بر آتش فکن

ما قیریم و گدا دانم ندارد گوش ما

چون به زر او را تعلقهاست چون در عدن

نیستی و تنگدستی ه باشدت دایم کمال

چون نداری دل که داری دست از آن شیرین دهن



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید