گنجور

شمارهٔ ۸۶۰

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

سوخت به داغ غم چنان دل که نماند ازو نشان

پیش من آدمی نشین آتش جان من نشان

بینو مرا ز تشنگی آمده بود جان به لب

داد ز آب زندگی خال لب توأم نشان

تا فکنی به زیر با جان جهانیان همه

دست ز آستین بکش دامن زلف برفشان

پند و نصیحت کسان تلخ کنند عیش من

ناصع تلخ گوی را چاشنی زلب چشان

مستی ما ز چشم تو سر به جنون کشد یقین

چون بکرشمه از جمله شدیم سرخوشان

من نه به اختیار خود می روم از قفای تو

آن دو کمند عنبرین می کشدم کشان کشان

بهر پری اگر کسی عوده بر آتش افکند

سوخت کمال عود جان از هوس پریوشان



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید