گنجور

 
کمال خجندی
 

ای نهاده بار هجران بر دل پر درد من

تا چه آید بعد از این بر جان عم پرورد من

ای صبا گر بوی او داری چه داری زود باش

ورنه چون من رفته باشم در نیابی گرد من

مردم چشمم بخون دل برای روی خلق

آب و رنگی باز می آرد بروی زرد من

شب همه شب اشک میریزم بزاری همچو شمع

نسبتی دارد همانا درد او با درد من

ابرتر دامن همی گرید ز اشک گرم من

کوه سنگین دل همی نالد ز آه سرد من

در میان خاک و خون می خفتم و خون میخورم

خواب و خورد کس مبادا همچو خواب خوردمن

ای کمال آندم که با من خلوتی افتد ترا

گر تو خود جان عزیزی نیستی در خورد من