گنجور

شمارهٔ ۲۲۹

 
جلال عضد
جلال عضد » دیوان اشعار » غزلیّات
 

ای وصالت آرزوی جان غَم پرورد من

بر حذر باش از سرشک گرم و آه سرد من

نیست درد من ترا معلوم از آنت نیست رحم

گر بدانی حال من رحم آوری بر درد من

زودتر دریاب این رنجور گردآلوده را

ترسم ار زین پس طلب داری نیابی گرد من

حال درد اندرونی حاجت تقریر نیست

خود همی گوید سرشک سرخ و روی زرد من

گر نخواهد بود وصلش زندگانی گو مباش

عمر اگر بی دوست باشد نیست اندر خورد من

گاه مدهوش اوفتم گاهی نشینم غم خورم

در خور سودای او اینست خواب و خورد من

خلق گویندم که سودایش چه می ورزی جلال

تا ابد سودای او وین جان غم پرورد من

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.