گنجور

 
جلال عضد

ای وصالت آرزوی جان غَم پرورد من

بر حذر باش از سرشک گرم و آه سرد من

نیست درد من ترا معلوم از آنت نیست رحم

گر بدانی حال من رحم آوری بر درد من

زودتر دریاب این رنجور گردآلوده را

ترسم ار زین پس طلب داری نیابی گرد من

حال درد اندرونی حاجت تقریر نیست

خود همی گوید سرشک سرخ و روی زرد من

گر نخواهد بود وصلش زندگانی گو مباش

عمر اگر بی دوست باشد نیست اندر خورد من

گاه مدهوش اوفتم گاهی نشینم غم خورم

در خور سودای او اینست خواب و خورد من

خلق گویندم که سودایش چه می ورزی جلال

تا ابد سودای او وین جان غم پرورد من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال خجندی

ای نهاده بار هجران بر دل پر درد من

تا چه آید بعد از این بر جان عم پرورد من

ای صبا گر بوی او داری چه داری زود باش

ورنه چون من رفته باشم در نیابی گرد من

مردم چشمم بخون دل برای روی خلق

[...]

جامی

ای ز عشقت صد بلا بر جان غم پرورد من

کرده آشوب غمت تاراج خواب و خورد من

من ندارم تاب بی دردی خدا را ای طبیب

مرهمی فرما که هر دم بیش گردد درد من

خاک گشتم در رهت بگذر به من ای سروناز

[...]

هلالی جغتایی

از فراق آن پری هر دم فزون شد درد من

ساخت ظاهر درد دل را اشک و رنگ زرد من

تا بکی از عشق او جور و جفا خواهم کشید؟

ای رفیقان، سوخت دیگر جان غم پرورد من

گر چه دور از آستان دوست گشتم خاک راه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه