گنجور

 
کمال خجندی
 

من ز بویش بیخوده و دیوانه ام

گه به مسجد گاه در میخانه ام

فتنه آن غمزه عاشق کشم

کشت آن نرگس مستانه ام

تا به آن جان و جهانم آشنا

هم ز جان هم از جهان بیگانه ام

گفتهای دیوانه اویم مگوی

هرگز این گویم مگر دیوانه ام

تا بر آن دریافتم جای قرار

نمی باید دگر در خانه ام

تا غمت بنیاد ویرانی نهاد

یافت آبادی دل ویرانه ام

سر مکش از سوز ما گفتی کمال

شمع را گو اینکه من دیوانه ام

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.