گنجور

 
کمال خجندی

من ز جانان به جان گریخته‌ام

وز جفای جهان گریخته‌ام

آفرین بر گریزپایی من

کز غم این و آن گریخته‌ام

خلق در خانه‌ام کجا یابند

که من از خان و مان گریخته‌ام

بر درش دیده‌ام رقیبان را

چون گدا از سگان گریخته‌ام

گفت: از من گریخت نتوانی

گفتمش من از آن گریخته‌ام

بنده هرگز گریخت ز آزادی

از در او من آن گریخته‌ام

گر تو ناگه گریختی ز کمال

من از او هر زمان گریخته‌ام