گنجور

 
اسیری لاهیجی

چونکه درد عشق دامانم گرفت

شحنۀ عقلش گریبانم گرفت

شعله زن شد آتش عشقش چنان

کز نفس ش د سوخته کون و مکان

ز آتش سودای او می سوختم

باز همچون لاله می افروختم

ترک عشقش کرد یغما جان و دل

جان ما را دل گرفت از آب و گل

عشق او چون در دلم منزل گرفت

جان ما را از دو عالم دل گرفت

کام جانم لذت عشقش چو یافت

از غم و فکر دو عالم روی تافت

جز خیال او نبودم مونسی

جز غمش همدم نگشتم با کسی

گه ز خمش مست بودم گه خمار

گه ز زلف مشک بویش بیقرار

چارۀ این درد می نشناختم

روز و شب با سوختن می ساختم

دایماً لب خشک بودم دیدم تر

قوت جانم بود از خون جگر

درد خود با هر که می کردم بیان

از دوایش کس نمی گفتی نشان

ناگهان مردی ز ابدال خدا

پیشم آمد از ره صدق و صفا

رنگ رویم زرد دید و ت ن نزار

آمده جانم به لب از درد یار

گفت ای از درد عشقش چاره جو

چیست احوال تو شرحش بازگو

گفتم از سودای او دیوانه ام

وز غم دنیای دون بیگانه ام

طالب یارم نه جویای دلیل

نیستم پروای علم قال و قیل

گرچه کوشیدم بسی در باب علم

هیچ معلومم نشد ابواب علم

من ندانم چارۀ این کار چیست

بی وصال او چو نتوانیم زیست

گفت هر کو وصل حق را طالب است

سوز عشق اندر دل او غالب است

تا به راه عشق باشد یک جهت

پیر باید جست کامل معرفت

تا به راه عشق ارشادش کند

در وصال دوست دل شادش کند

هر کرا پیری نباشد در طریق

کی شود سر مست از جام رحیق

گفتمش پیری که باشد راهبر

از بد و نیک ره حق با خبر

کیست ایندم گو نشان او مرا

تا کنم بر امر او جان را فدا

گفت آن رهبر که ر ه را مقتداست

جملۀ اوتاد را او پیشواست

قطب اقطاب است و غوث اعظم است

وارث علم و کمال خاتم است

هست چون خور در جهان او نوربخش

زان سبب گشته است نامش نوربخش

چون شنیدم نام او بیخود شدم

لحظه ای شد باز با خود آمدم

گفتم آخر او کجا دارد مقام

گو نشان منزل آن نیکنام

تا به ارشاد تو گردم با خبر

از جمال جانفزای او مگر

گفت اودر کوره فقر است روی

گ ر خدا خواهی برو او را بجوی

مولدش از قاین است و حالیا

کوه گیلان شد مقام آن کیا

اوست ایندم مقتدای اهل دین

مقتدای ره رو ان با یقین

خادمان آستانش بیگمان

هر یکی معروف گشته در جهان

سید است و جامع جمله کمال

بی نظیر اندر علوم و کشف حال

آسمان فقر را خورشید اوست

مغز عالم اوست عالم همچو پوست

چون شنیدم این سخن زان مرد راه

گشت تابان در دلم صد مهر و ماه

موجزن شد بحر شوقش در دلم

عشق ا و سر بر زد از آب و گلم

عقل و صبر و طاقتم یکباره شد

عشق بنشست و خرد آواره شد

رفت از دستم زمام اختیار

ز اشتیاقش گشت جانم بیقرار

سال تاریخش بود بی کیف و کم

هشتصد و چل بود و نه ، نی بیش و کم

غره ماه رجب یوم الاحد

یافتم از فیض رحمانی مدد

صبحدم پنهان ز خویش و اقربا

بهر طوف کعبۀ صدق و صفا

آمدم بیرون ز شهر لاهجان

یکتنه تنها پیاده بهر آن

تا مبادا دوستا ن بیخرد

مانعم آیند و کارم بد شود

یک دو روزی می شدم تنها به راه

بعد از آ ن دیدم دو شخص نیکخواه

هر دو آن یار موافق مهربان

هر دو از اسرار معنی محرمان

هر دو طالب گش ته مطلوب مرا

در طل بکاری دو یار با صفا

هر دو گشتند اندر آن راهم رفیق

هر سه با هم همزبان یار شفیق

خوش همی رفت یم مست جام شوق

جمله با هم از کمال عشق و ذوق

هر یکی از مژد ۀ وصل حبیب

آ س ت ین افشان و فارغ از رقیب

دایماً با شادی و عیش و طرب

گشته آزاد از غم و رنج و تعب

از کمال شوق وعشق آن لقا

پا ز سر نشناختیم و سر ز پا

چونکه شد نزدیک ایام وصال

آرزویش کرد صبرم پایمال

بعد روزی چند با شوق تمام

آ مدیم آخر به درگاه امام

آستان کعبۀ عز و شر ف

گشته ما را سجده گاه از هر طرف

معتکف بر آستان عز و ناز

خوش همی بودیم با سوز و نیاز

روز دیگر آن امام اولیا

آمد و بنشست در دارالصفا

روز میعاد و لقا بود آن زمان

خادمی آمد که هان ای بیدلان

وقت دیدارست و هنگام وصال

مژده مژده تشنگان کامد زلال

آفتاب نور ب خش انس و جان

نور می بخشد به جان عاشقان

شکر ایزد را که آخر رو ی دوست

دید جانی کز فراقش چاره جوست

خادم اندر پیش و ما از پس روان

تا شدیم آنجا که بود آن شاه جان

چونکه دیدم روی آن قطب زمان

بیخبر گشتم ز جان و از جهان

اوفتادم در زمین چون خاک راه

از تجلی جمال روی شاه

چون بدیدم پرتو رخسار او

گشت تابان در دلم انوار هو

چون که با خود آمدم از بیخودی

در دلم جوشید راز سرمدی

خواستم برخیزم و افتم به پاش

جان و سر شکرانه گردانم فداش

دیدم آن سلطان دین بر پای خاست

یک بیک در بر گرفت از چپ و راست

خیر مقدم گفت و پیش خود نشاند

گر د غم از خاطر یک ی ک فشاند

از طریق فقر حرفی چند گفت

در دریای معانی خوش بسفت

روز دیگر حال مارا باز جست

گفت اندر راه باید بود چست

گر براه عشق خواهی زد قدم

ترک دنیا گوی و عقبی نیز هم

گفتمش ای رهب ر راه خدا

بهر ارشاد آمدم راهی نما

گفت اول توبه باید کردنت

از هوی و از هوسها مردنت

تا نمیری کی به حق زنده شوی

آب حیوان جو که پاینده شوی

گفتمش بر حکم تو دل بسته ام

تو طبیب حاذق و من خسته ام

هر چه فرمایی به جان فرمان برم

سر ز امرت گر بپیچم کافرم

توبه داد از هر چه در ره مانعست

وز حریم قرب جان را دافعست

امر کامل گفت امر حق شمار

گر همی خواهی که یابی وصل یار

نهی حق دان هر چه مرشد نهی کرد

قند نوشی کن چه باید زهر خورد

صیقل جانست این ترک هوی

از خلاف نفس دل را شد صفا

هر کجا باشی به یادش شاد باش

از غم دنیای دون آزاد باش

ش رط این ره سالکا دانی که چیست

آنکه در هستی حق گردی تو نیست

خانۀ دل را که هست آن جای یار

از غبار غیر دایم پاک دار

دایماً با یاد او دلشاد باش

نقش غیر از لوح ج ا نت بر تراش

هر چه آید بر تو میدان از قضا

بر قضای حق بده جان را فدا

دایماً جویای وصل یار باش

ترک خواب شب بگو بیدار باش

مست غ فلت تا بکی ، بیدار شو

در بلا و درد و غم هشیار شو

کبر و عجب و نخوت و ناموس و نام

ترک گو در راه عشق و شو تمام

جز خیال دوست در دل جا مده

غیر بار عشق او بر جان منه

اختیار خود به دست پیر ده

بر سر خود یک قدم هرگز منه

زهر اگر آید ز دست کاملان

نوش دارو خوانش و تریاک دان

عجز و مسکینی شعار خویش دان

خویش را خواجه مگو درویش دان

توتیا کن خاک پای اهل دل

نیستی بگزین و هستی را بهل

بر هوای نفس راه حق مرو

پند نیکو خواه را نیکو شنو

هر چه نپسندی تو آن بر خویشتن

بر کسی مپسند و بشنو این سخن

در طریق عش ق او یکروی باش

رو بدریا همچو آب جوی باش

از همه لذات نفسانی گذر

تا بیابی از وصال حق خبر

از خدا غیر از خدا چیزی مجوی

بحر چون داری چرا جویی تو جوی

این وصیت کردنش ذکر خفی

با شرایط کرد تلقین آن صفی

گفت این ذکر خفی را ورد ساز

در طریقت باش دایم با نیاز

شب چو برخیزی تهجد می گراز

بعد از آن ذکر خفی کن بیشمار

گر تو داری طالبا دل در طلب

ی ک زمان مگذار ذکر چار ضرب

دل چو صیق ل یافت از ذکر خدا

گشت چون آیینه روشن با صفا

هر چه باشد ا ندرو بنمایدت

دان ک ه رحمانش چو گویی شایدت

ساله ا بودم م لازم بر درش

گشته محکوم غلام کمترش

می کشیدم هیزم مطبخ به دوش

گشته بودم بندۀ حلقه بگوش

گاه خادم بودم اندر مطبخش

گه به پیش اشتران بارکش

گ ه مکاری بودم و گه گله بان

گاه فراش در آن آست ان

روز تا شب پا برهنه گرسنه

می د ویدم بهر خدمت یکتنه

شب نه فرشم بود و نه بالین سر

نه مراد نفس و نه خواب و نه خور

اکثر شبها ز روی شوق یار

گاه خندان گاه گریان زار زار

در مقام عشق و در کوی طلب

در ریاضت بود جانم روز و شب

در نماز و گریه و ذکر و نیاز

برده ام شبها بسی با سوز و ساز

اربعی ن ها ب وده ام خلوت نشین

بر امی د قرب رب الع المین

اندر ین سیر و ریاضات وسلوک

سالها بگذشت عمر ما به بوک

گه به لطفش ب ود می امی دوار

گه ز خوف قهر ، لرزان چون چنار

چون ز آلایش مزکی گشت نفس

کوکب سعد آمد و بگذشت نحس

عاقبت اندر میان کش مکش

جذبه عشقش مرا بربود خوش

گشت جانم واقف اسرار حق

در دلم تابنده شد انوار حق

سوی بالا جان من پرواز کرد

خویشتن را با ملک انباز کرد

ظلمت عالم مبدل شد به نور

گشت ظاهر معنی اللّه نور

یک جهان دی د م به معنی صد جهان

صد هزاران آفتاب و آسمان

هر یکی تابنده تر از دیگری

هر یک از دیگر به معنی برتری

حق تجلی کرد بر من بیجهت

در فنای صرف گشتم بی صفت

زان فنا چون آمدم دیگر به هوش

داد جام دیگر و گفتا بنوش

چونکه کردم نوش جام لایزال

یافتم ره در نهایات وصال

باز دیدم از کمال عشق و ذوق

جمله ذرات جهان از تحت وفوق

از کم ا ل بیخودی منصور وار

هر یکی گویان انا الحق آشکار

کرد پرواز از قفس شهباز جان

بال برهم زد گذشت از آسمان

بیگمان بشنو که من در هر فلک

سالها بودم م صاحب با ملک

ما حریفان و خدا ساقی شده

مست و بیخود از می باقی شده

جمله ذرات جهان را زین شراب

دیدم از عین الیقین مست و خراب

هر یکی را مستی نوع دگر

این یکی از مستی و آن یک بیخبر

جام ما در یاد حق سا قی شده

هر دو عالم جرعۀ باقی شده

هر زمان از تاب انو ار لقا

می شدم مستغرق جام فنا

جان از آن مستی چو می آ مد به صحو

می شد از جام تجلی باز محو

باز از آنجا جان ما طیران نمود

درگذشت از عرش و فرش و هر چه بود

آشیان مرغ جان شد لامکان

لامکان چه آنچه ناید در بیان

صد هزاران دور بی دور و زمان

در مقام لامکان بودم مکان

ذات حق بی کیف با جمله صفات

هر زمان کردی تجلی بی جهات

جملۀ ذرات می گشتی فنا

باز پیدا می شدی اندر بقا

آنچه بر جان و دلم شد منکشف

فهم و ایمان کو که گردد معترف

باز دیدم جمله عالم شد سراب

از تعطش بودم اندر اضطراب

در کشیدم جمله را در یک نفس

من ندیدم خویشتن را زان سپس

چون بکلی از خودی گشتم فنا

از حیات جاودان دیدم بقا

هستی موهوم شد یکباره نیست

کشف شد کاین جمله هستی خود یکیست

قطره در دریا فتادن خود فناست

عین دریا گشتن و قطره بقاست

چون ز خود فانی شدم باقی به حق

فارغ آمد جانم از درس و سبق

دیدم آنگه خویش بحر بیکران

جملۀ ذرات عالم موج آن

از ظهور ما جهان قایم شده

هر دو عالم مظهر ما آمده

هستی ما گشته هستی جهان

بی وجود ما همه کون ومکان

علم ما گشته محیط هر چه هست

ماضی و مستقبل و بالا و پست

دایر از ما بوده دوران زمان

بی نشان گشته مقید در نشان

شرح آن حالت نیاید در صفت

گر بگویم صد ه زاران معرفت

کی تواند قال گشتن گرد حال

در نیابد حال جز اهل کمال

خود کجا آید عیان اندر بیان

کی توان جستن نشان از بی نشان

بحر اندر کوزه کی گنجد بگو

حال کامل برتر است از گفت و گو

در نیابد جز قدم راز قدم

چیست نادیده قدم شرح قلم

آنچه می بیند قدم یکدم بحال

کی نویسد خود قلم پنجاه سال

آن معانی کی شود مکشوف دل

کی در آید در عبارات و سجل

آنچه دیدم من به چشم دل عیان

نیست ممکن صد یکش کردن بیان

زانکه نامحدود ناید در حدود

بحر مطلق چون در آید در قیود

می نیفزاید عبارت جز حجاب

سر معنی کی بگنجد در کتاب

چون حجاب ذ ا ت می گردد صفات

از صفت کی کشف خواهدگشت ذات

کشف ای معنی شنو در نیستی

چون شوی فانی بدانی کیستی

وصف حال خود از آ ن کردم که تا

بو که ره یابی به سر اولیا

تا مگر پیدا شود در تو طلب

راه یابی در مقام قرب رب

واشناسی رهنما از رهزنان

واقف آیی از طریق رهروان

تا بدانی هر که شد جویای گنج

می کشد او از برای گنج رنج

تا بدانی پیر باید راه را

گر همی جویی تو قرب شاه را

هر که این ره می رود بی رهنما

کی شود با بهره از نور لقا

هر که مقتول محبت گشت او

خون بهایش حق بود بی گفت و گو

تا بدانی طور کشف و حال را

تا نگویی فقر قیل و قال را

تا بدانی کیست کامل در میان

آنکه شد دریای بی قعر و کران

کاملان را هست حالاتی چنین

گر نداری کشف کن تصدیق این

لی مع اللّه کاشف این حالتست

من رآنی هم ازین یک آیتست

هست سبحانی درین معنی گواه

شد اناالحق نص برین بی اشتباه

نیست اندر جبه ام جز حق شنو

منکر احوال ره بینان مشو

هر که دعوی کرد او از دو گواه

گشت قاضی عاجزش بی اشتباه

چون نبی و هم ولی شاهد شدند

دعویم را هر دو مثبت آمدند

مدعی را کی رسد انکار آن

منکرش گو میکن انکار عیان

 
sunny dark_mode