گنجور

 
کمال خجندی
 

مریض عشقم و درد تو دارم

ز دردت تا ابد سر برندارم

خطا گفتم چه درد استغفرالله

من این خود عین درمان می شمارم

غمت گوید برآر از سینه آهی

به جان اینک مرادش می برآرم

رقیب ار بی گناهم از درت راند

نه اینم من کزار آن در گذارم

به جرم آنکه روزی گفتمش ماه

هنوز از روی خویش شرمسارم

بدو گفتم کمال از غم خرابست

به گفتا گر بمیرد غم ندارم