گنجور

 
کمال خجندی
 

مرا گویند باران کیست بار تو چرا گویم

ز مهروبان کدامست اختیار نو چرا گویم

نشسته بر سر راه طلبکاری چو مشتاقان

برای کیست چندین انتظار تو چرا گویم

نماند از خوردن غمهای تو نام و نشانی هم

نگونی چیست نام غمگسار نو چرا گویم

رقیب ار گویدم کای بیخبر از کار و بار خود

به من باری بگو تا چیست کار تو چرا گویم

گرم باشد مجال نطق پیش تو به روز و شب

سخن جز از سر زلف و عذار تو چرا گویم

و اگر باز از قرار دوستی آن زلف بر گردد

چرا و چون به زلف بی قرار تو چرا گویم

اگر خون کمال آن غمزه ریزد از سر مستی

من این رنجش به چشم پر خمار تو چرا گویم