گنجور

شمارهٔ ۷۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

از حال دل به دوست نه امکان گفتن است

بر شمع سوز سینه پروانه روشن است

از من بگو به مدعی ای یار آشنای

من فارغم ز قصد تو چون دوست با من است

آن را که دل سوی جم می کشد چو جام

بر سر نوشته اند که خونش به گردن است

جان نگذرد ز کوی نو کان عندلیب غیب

مرغی است کش خطیره قدسی نشیمن است

عاشق شکسته پاش نه در پیش نست و بس

هر جا رود چو زلف تو مسکین فروتن است

ای دل چو بشنوی سخن وصل از آن دهن

باور مکن که آن سخن نامعین است

نام کمال رفت به پاکیزه دامنی

تا در غمت به خون دل آلوده دامن است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام