گنجور

 
کمال خجندی

از پیش من آن شوخ چه تعجیل کنان رفت

دل نعره بر آورد که جان رفت و روان رفت

گر خامه براند گذری پهلو نامش

در نامه نویسید که سر رفت و روان رفت

پروانه که مرد از غم روئی به سر خاک

شمعش مفروزید که با سوز نهان رفت

از دید. گر از سودن پایش نرود نور

سودی نکند دیده که نورش به زبان رفت

هر جا خبر خاک کف پای تو گفتند

دامن بگرفت اشک به دندان و روان رفت

بوی تو رساندند ز یوسف به زلیخا

این نعره زنان آمد و آن جامه دران رفت

جز مهر تو نگزید کمال از همه عالم

آن روز که از جان و جهان دست نشان رفت