صفت زلف کجت راست نباید به قلم
مه نو باشد از ابروی تو بسیاری کم
تو به خوبی نه چنانی که شکیب از تو توان
همه سودای تو دارنده و من غمزده هم
با همه رنج غریبی و غم تنهائی
چون غم عشق توام مونس جانست چه غم
کش عشقه تو هرگز نکند باده حیات
خسته نیغ نو قطعا نپذیرد مرهم
چشمم ار نیره شد از فرقت روی نو رواست
زود بابد خلل آن خانه که باشد پرنم
روزگاریست که خاک قدم تست کمال
به رقابت که مکش دامن ازین خاک قدم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی میپردازد. شاعر از زیباییهای معشوق میگوید و حسرتی که به خاطر دوری از او در دل دارد، را توصیف میکند. او به این نکته اشاره دارد که عشقش همچون دوستی همیشگی با غم و رنج همراه است و هیچ چیز نمیتواند این درد را تسکین دهد. در نهایت، شاعر بر اهمیت و ارزش قدمهای محبوبش تأکید میکند و از رقابت با دیگران در این عرصه عشق و زیبایی صحبت میکند.
هوش مصنوعی: زلف کج تو را نمیتوان به زیبایی قلم یک ماه نو توصیف کرد؛ زیرا ابروی تو آنقدر زیباست که توضیحات دیگر در برابرش کم میآید.
هوش مصنوعی: تو به قدر کافی خوب نیستی که دیگران از تو الهام بگیرند و همچنان من نیز غمگین و دلشکسته هستم.
هوش مصنوعی: با وجود تمامی دردها و غم تنهاییام، غم عشق تو برایم مونس و آرامشدهنده جان است. چه غمی میتواند با آن در این مقایسه قرار گیرد؟
هوش مصنوعی: عشق تو هرگز نمیگذارد زندگی به این سادگیها خستهام کند و به راحتی مرهمی برای زخمهای من نخواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر چشمانم به خاطر دوری از چهرهی زیبای تو نگران و خسته شده باشد، این موضوع طبیعی است؛ چرا که خانهای که پر از باران باشد، نباید از خراب شدن زودتر از موعد آن تعجب کند.
هوش مصنوعی: زمانی است که خاک پای تو را نمیتوان ترک کرد، چرا که این خاک خود به کمال و زیبایی وصل است و نباید دامن از این خاک بگشایی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روز خوش گشت و هوا صافی وگیتی خرم
آبها جاری و می روشن و دلها بی غم
باغ پنداری لشکر گه میرست که نیست
ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم
خاک هر روزی بی عطر همی گیرد بوی
[...]
قطعۀ مدح مرا چون دل و چون دیدۀ خویش
از پی فخر بدارند بزرگان عجم
پس من آری بتن خویش فرستم بر تو
مدح گویم که مگر مزد فرستی بکرم
تو بدینار کسان آب مرا تیره کنی
[...]
چون بزاد آن بچگان را، سر او گشت به خم
وندر آویخت به روده، بچگان را، به شکم
بچگان زاد مدور تنه، بیقد و قدم
صد و سی بچهٔ اندر زده دو دست به هم
تا جهان از گل خرم شده چون باغ ارم
آهو ایمن شده بر سبزه چو مرغان حرم
از بر سوسن بین برگ گل زرد و سپید
چو پراکنده بمینا در دینار و درم
لاله و سبزه بهم در شده از باد بهار
[...]
موسم عید و لب دجله و بغداد خُرَم
بوی ریحان و فروغ قدح و لاله به هم
همه جمع اند و به یک جای مهیا شدهاند
از پی عشرت شاه عرب و شاه عجم
رکن اسلام ملک شاه جهانگیر شهی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.