گنجور

شمارهٔ ۷۵۰

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

شوخ چشمیم کشد دل که کشد از نازم

همنی دار که خود را بر بار اندازم

من چو شمعم که گرم سوز به پایان برسد

سوختن پیش رخ دوست ز سر آغازم

پیش مردم اگر از دیده نیفتادی اشک

هرگز از پرده برون می نفتادی رازم

اگر صدم عیب به می خواری و رندی پیداست

در نهان یک هنرم هست که شاهد بازم

نشنود نالهام از ضعف درون هیچ طبیب

زآن جهان آید از آن چونه شنود آوازم

دوش تب داشتم و شب همه شب گرم بدان

که شوی رنجه و آنی به عیادت بازم

درد جانسوز اگر این و جراحت این است

مرهم آن بهتر و درمان که بدینها سازم

باز گفتم که به تبع هرزه بگوینده کمال

این سخن های محال است که می پردازم



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید