گنجور

 
کمال خجندی
 

بسی درد از غم عشقت کشیدم

ز بی دردی بتر دردی ندیدم

یکایک درد من درمان پذیرفت

از آن دم کز تواین شربت چشیدم

به نیم اندوه از صد غضه رستم

به یک درد از هزاران غم رهیدم

من آن مرغم که در دام بلایت

چو پیچیدم غم و درد تو چیدم

فغان خود من سرگشته زین درد

رساندم بر فلک هر جا رسیدم

طبیب عاشقانت نام کردند

چو دردت بر همه درمان گزیدم

به اوصاف کمال امروز از عشق

از آن فردم که همدرد فریدم