گنجور

 
کمال خجندی

بر آمد جان ز شوق آن دهانم

بر آوردی به هیچ ای دوست جانم

گریبانم ز دست خود چه دوزی

ه از دست تو بازش می درانم

ز تو می پرسم و می گویم از شوق

سخن می گویم و در می چکانم

چو در گفتار می آری لب خویش

شکر می چینم و جان می فشانم

اگر بویت به من جانی رساند

چه می ترسی یکی را صد رسانم

مرا پرسی ز عقل و دین چه دانی

ترا دانم من این و آن ندانم

کمال از جانستانش رنجه شد گفت

چه می رنجی حق خود می ستانم