گنجور

 
کمال خجندی
 

ای بخت بارینی که به باران رسانیم

در تنگنای زرتشان وارهانیم

من مرده ام نه زنده بدین حال کس مباد

حقا خجالت ازین زندگانیم

نه پرسش نه طال بقائی به نامه ای

این چشم داشت نیست ز باران جائیم

خون میخورم به جای می این ست عشرتم

جانم به لب رسد ازین کامرانیم

با صد دریغ جان به جوانی دهم به باد

گر زآنکه رحمتی نکنی بر جوانیم

ای باد رنجه کن قدمی در حریم شاه

آنگه به عرض او برسان ناتوانیم

پایم به دست نیست و لیکن به سر دوم

چون خامه باز گر به خط خویش خوائیم

صدق کمال ساده درون و کمال صدق

چون خامه باز گر به خط خویش خوائیم