گنجور

 
کمال خجندی
 

ای زنگیان زلف ترا شاه چین غلام

آئینه دار حاجب رویت به تمام

شد روشنم که منزل سرو است جویبار

کز چشم من نمی رود آن سرو خوش خرام

دل انتظار وعده وصل تو میکشد

مسکین دل شکسته که دارد خیال خام

جانم به لب رسید چو زلف تو بگذرد

آید به لب هر آینه چون بگذرد ز کام

چشمم چو دید روی تو در تاب زلف گفت

صبح امید است که شد پایبند شام

خونش حلال باد که بی موجبی کند

نظارهٔ جمال نو بر عاشقان حرام

هر کس ز ننگ و نام طریقی گزیده اند

با عشق تو کمال بر آمد ز ننگ و نام