گنجور

 
کمال خجندی
 

نیست جز درد سری زین دل غمگین حاصل

با که گویم که چه می کشم از محنت دل

ظاهر آنست که از لذت جان بی خبرست

هر که را نیست دل از جانب خوبان مایل

برو ای ناصح و دیوانه مکن باز مرا

که نباشد به نصیحت دل مجنون عاقل

قاصد کشتن ما گشتی و داریم رضا

خون ما ریخته بی موجب و کردیم بحل

نیست چون خال تو هندوی مبارک رویی

که به شادیش بخوانند جهانی مقبل

ای که هر لحظه نمائی ره مسجد به کمال

نورو آنجا و مر او را به خرابات بهل