گنجور

شمارهٔ ۶۴۲

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

ما به شادی جهانی نفروشیم

دولت این است که ما یافته ایم از ستمش

غمش صاحب درد شناسد که چه لذت دارد

آن حلاوت که به مجروح رسد از المش

تو بصورتگر چین باز نما عارضه خویش

تا خطت بیند و از دست بیفتد قلمش

چون قلم بر ورق عشق نشد حرف شناس

تا نشد پاک ز دیباچه هستی رقمش

هر که آشفته آن سلسله مشکین نیست

کرده اند اهل محبت به جنون مهمش

سالک آنست که هر دم ز سر راه وجود

ببرد جاذبه عشق بکوی عدمش

تا قدم بر سر هستی ننهد مرد کمال

کس نخواند به جهان عاشق ثابت قدمش



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید