گنجور

 
کمال خجندی
 

ما به شادی جهانی نفروشیم

دولت این است که ما یافته ایم از ستمش

غمش صاحب درد شناسد که چه لذت دارد

آن حلاوت که به مجروح رسد از المش

تو بصورتگر چین باز نما عارضه خویش

تا خطت بیند و از دست بیفتد قلمش

چون قلم بر ورق عشق نشد حرف شناس

تا نشد پاک ز دیباچه هستی رقمش

هر که آشفته آن سلسله مشکین نیست

کرده اند اهل محبت به جنون مهمش

سالک آنست که هر دم ز سر راه وجود

ببرد جاذبه عشق بکوی عدمش

تا قدم بر سر هستی ننهد مرد کمال

کس نخواند به جهان عاشق ثابت قدمش