گنجور

 
کمال خجندی
 

ساقی به می بر افروز امشب چراغ مجلس

خلوت بساز خالی از زاهد موسوس

زاهد ز دیده تر منبر نشین و خشکی

پیوسته هر دو با هم گویند رطب و با بس

بار رهست دفتر دستار نیز بر سر

ما را سبق شد اینها از مفتی و مدرس

تا خشک و تر نسوزی منشین به دلفروزان

پروانه سوخت آنگه با شمع شد مجالس

تا خولیای وصلش افتاده در سر ما

همچون خیال گنج است اندر دماغ مفلس

زلفی چو شست داری باری بگیر عقدش

تا دل بری به انگشت از دست صد مهندس

چون گوش خود دهانت کردی کمال پر در

این گفته گر شنیدی سلطان ابوالفوارس