گنجور

 
کمال خجندی
 

نیست از سوز تو جانرا نه گزیر

سر ندارد ز سر خنجر تیز تو ستیز

و نه گریز آرزو میبرم آن سوز زهی آتش طبع

خاطرم می کشد آن تیغ زهی خاطر تیز

گفتهای زلف کجم دار بدست و مگوی

ماند این هم به همان نکته که کج دار و مریز

نیست شرط ادب ای گرد بر آن در منشین

زحمت خود برای باد از آن که برخیز

خلق گویند گریز از ستم زلف و رخش

روز روشن به چنین بند چه امکان گریز

هر که خواند از سخنم وصف رخ خوب تو گفت

نکند کس به ازین معنی ناز ک انگیز

دست زد در رسن زلف تو دزدیده کمال

بافتی دزد در دستش هم از آنجا آویز