گنجور

شمارهٔ ۶۱۰

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

نیست از سوز تو جانرا نه گزیر

سر ندارد ز سر خنجر تیز تو ستیز

و نه گریز آرزو میبرم آن سوز زهی آتش طبع

خاطرم می کشد آن تیغ زهی خاطر تیز

گفتهای زلف کجم دار بدست و مگوی

ماند این هم به همان نکته که کج دار و مریز

نیست شرط ادب ای گرد بر آن در منشین

زحمت خود برای باد از آن که برخیز

خلق گویند گریز از ستم زلف و رخش

روز روشن به چنین بند چه امکان گریز

هر که خواند از سخنم وصف رخ خوب تو گفت

نکند کس به ازین معنی ناز ک انگیز

دست زد در رسن زلف تو دزدیده کمال

بافتی دزد در دستش هم از آنجا آویز



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.